در آغوش شهادت رفت، دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِ نبردِ آیتاللهی
برایت گریه کردم، شعر گفتم، شعر کوتاهی
به شوق آفرینی،«خوب بود»ی، طیباللهی
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگیام آمیخت با اشک سحرگاهی
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی
قدم برداشتی گفتم عجب سروی، عجب ماهی
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
به سمت قله می رفتیم، آه ای قافه سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست
به دوشش می کشد انگار کوهی را پر کاهی
دلم میسوزد و میسوزد و میسوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتش فشان را پشت هر آهی
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِ نبردِ آیتاللهی
میلاد حبیبی
شما چه نظری دارید؟